در این دنیای آهنی کاش اندکی از بند آهن و آهن زدگی بیرون آییم و لحظاتمان را بارانی کنیم.


Admin Logo
themebox Logo



تاریخ:دوشنبه 1 اسفند 1390-09:44 ب.ظ

نویسنده :شاعرک

در این قرن که همگان مسخ آهن شده ایم لحظه ای سکوت باید به احترام انسانیتی که مرده است



تاریخ:پنجشنبه 14 اردیبهشت 1391-10:21 ق.ظ

نویسنده :شاعرک

عدم

خاک

سرآغاز ((بودن))

((بودن!))

چه مصدر نفرت انگیزی

وقتی به جبر می آیی

به تحیر زیستن میکنی

به کراهت میروی

((بودن)) چه مصدر نفرت انگیزی

وقتی با بیهوده ((بودن)) همراه میشوی

و در این بیهودگی

فریاد دریا را در یک شاعرانه ی مضحک

موسیقی هستی می نامی

و اعتصاب ماهی ها در ساحل را

طبیعی می انگاری

و خودکشی دست جمعی نهنگ ها را

راز میخوانی

و به اغتشاش سبز خزه ها میخندی

((بودن)) چقدر انزجار آور می شود

وقتی آشیان سارها را

ویران میکنی

وخواب دانه ای عقیم را

از رویای رستن میشویی

و مغز یک پیله را

_که از پرواز پر است_ در باغچه چال میکنی

و هزار بار

نه هزاران بار

واژه ی((شوم)) را

در یک تلقین ابلهانه به خورد جغد میدهی

((بودن)) چقدر نفرت انگیز میشود

وقتی خورشید در چشم تو نمیگنجد

وقتی شب میشوی

وقتی از تهی پر میشوی

چه بودن انز جار آوری

وقتی عامل نبودن هایی

از نفرت لبریز میشوم

عدم را باید جست

خاک

پایان((بودن))

خاک سر آغاز عدم است.

 

                                              شاعرک



تاریخ:جمعه 8 اردیبهشت 1391-09:40 ق.ظ

نویسنده :شاعرک

انقلاب شاعرانه

مخیله ام آبستن حس شعر مبهمی است

که در کلمه نمیگنجد

و قافیه هایش همه

از پرتگاهی سپید سقوط میکنند

و به گودال بی وزنی دچار میشوند

و من دختری فرزند امروز

در فاصله ای کذب از جاهلیت

رویاهای دخترانه ای دیدم

که در تنگنای نگاه های مسموم

زنده به گور میشوند

و پنجره ای که

در هوای دمکرده ی اینروزها

باران را از حافظه ی خود میشوید

و بوته ی پند در بیابان حال میخشکد

...

...

قیام کدام دست

جسارت پر کردن این سه نقطه ها را دارد؟

قیام کدام قلم؟

دردی مستور در الفاظ

مغز های باکره

و نگاه هایی گنگ

حس شعر من در نطفه خفه شد

درست مثل انقلاب مصرع های شعری

که جوی آب با انقلاب مخملی اش

آن را سرکوب کرد...

                                                                         شاعرک



تاریخ:چهارشنبه 30 فروردین 1391-12:21 ب.ظ

نویسنده :شاعرک

حلاج میشود...

آغاز!

واژه ای که گم میشود

در وزن سنگین کلام

و پیامبرمن

در تضاد رسالت های عجیب

بدون اعجاز باقی می ماند

و بی اعجاز 

انعزال پاییز را

تا بلوغ آبی بهار می رساند

در بیهودگی مطلق

نور میپاشد به صورت خفاش های کور

که تا اغما فاصله ای ندارند

حجاب دریده ی زمستان را میگرید

و در انشعاب تاریکی به مخیله ی صداقت

آینه ی چشم ها را میشکند

مصلوب میشود

به واژه ای که تو را ترویج میدهد

"تو" میشود

                   حلاج میشود

                                            سنگسار میشود...

 

                                                                                     شاعرک

 

 



تاریخ:سه شنبه 22 فروردین 1391-10:05 ق.ظ

نویسنده :شاعرک

فقیه خیال

خندیدن در هجوم وحشیانه ی غم

حرام شد

قتل عام شاپرک ها

در بهت مجمع شاعرین

حلال شد

اتهام به پاییز و کلاغ

نیشخند به ایستادگی مترسک

و دروغ آینه به آدم

مباح تر از خواب  شب بو ها شد

به من بگو

آیا جایز نیست برای این امروز وارونه

به وسعت تمام دیروز های شیرین

گریه کنم؟

آیا جایز نیست ای فقیه خیال!

به گریه ی اقاقی برای آدمی

فتوا دهی؟

اینجا از شرع تا عرف

فاصله زیاد شده است

از شرع تا عرف

فاصله تمام خیابان های گناهیست

که عرف به آن عادت کرده است

و شرع در کنج خیابانی متروکه

فلسفه میبافد

برای تمام گناه های این عجیب الخلقه

و من در هجوم امیدی وهم آلود

و تردیدی غریبه اما آشنا

سرگردان تر از تمام باد های پاییز

برگ واژه های ذهنم را

به این سو و آن سو میبرم

و او که به فهم زهر خند انحنای لب هایم رسید

گفت:((لبخند زهر آگین شرقی ترین دختر شمال

می پاشد بر واژه های تردید و امید

و اعتماد را

می چسباند بر نگاه تهی پنجره))

آری اینک منم

شرقی ترین دختر شمال

که در هوای بی باران عذاب

تنها با فتوای تو ای فقیه خیال!

برای تمام اینروزها

به وسعت همه ی ابرهایی که در گلو مانده خواهم بارید!

                                                                                  شاعرک

 

 

 

 



تاریخ:سه شنبه 15 فروردین 1391-03:22 ب.ظ

نویسنده :شاعرک

خفتگان

در این ظلمت وهم آلود محض

در تحرک موذیانه ی موریانه ها

در سکون عمیق بشر

ودر حد فاصل باریک حی و میت

در امتداد خواب سنگین شب

صدای سکوت می آید

صدای مچاله شدن احساس دخترکان

در لا به لای اشک هایی سرد

صدای زنجیر می آید

صدای جرق جرق زنجیری که

به پاهای یک مرد بسته شده است

صدای تازیانه های کج فهمی می آید

که در زیر زمین نمور عشق

در جسم عریان مجنون

تکاب خون نقش میزند

صدای خرناس وجدان ها می آید

صدای لحظه های آبستن گناه

اینجا همه خواب اند

کسی از صدای فریاد های یک دختر پریشان

که از بستر گناه می گریزد

از خواب برنمی خیزد

کسی از صدای اشک های عریانی لیلی

خوابش آشفته نمیشود

کسی نمیفهمد حریم نابالغ بهار چیست؟

کسی بر حجاب دریده ی نگاه یک مرد خرده نمیگیرد

اینجا همه به خواب هایشان دلخوش اند

من هم خواب دیده ام

(( او خواهد آمد))

او خواهد آمد

و همه ی این صدا ها خواهند مرد...

 

                                                                                       شاعرک

پ.ن1:چقدر شب طولانی شده.

پ.ن2:دلم گرفته.

                                                             



تاریخ:یکشنبه 6 فروردین 1391-12:53 ب.ظ

نویسنده :شاعرک

نسل انزوا

مردمی میشناسم

که در دورهای دور

از بطن آفتاب زاده شدند

و گام هایشان چنان روشن بود

که در جهش هر قدم

وضوح صداقت بود

و تجزیه ی رنگین کمان

اما

آنها در تقاطع ایمان

و بیراهه ی قیاس

از آفتاب دور شدند

چنان دور شدند

که در گرداب ظلمت غرق گشتند

و در شهر شب خانه گزیدند

آنها به رویش قارچ های سمی آری گفتند

و در جوار قارچ ها نفس کشیدند

آنها "مهراب" را "محراب" کردند

و فاتحه ی صداقت را

بر سنگ مزارهای آینه کاری شده خواندند

تسبیح هایشان را از سنگ ساختند

و در سجاده های غرق در خون

سجده کردند

با لباس های سرخ محرم شدند(محرم=احرام کننده)

و با دستان خون آلود به شیطان سنگ زدند

و با همان دست ها بت تراشیدند

شرک و یکتاپرستی را

در امتداد جهالت مترادف خواندند

و ندانستند که انسان و حیوان را

برابر نمودند

گرگ شدند و جامه ی یکدیگر دریدند

دزد شدند و از پیشینیان دزدیدند

هرچه انسانیت  و شرافت و صداقت بود

به بند کشیدند

و بر جان عشق تازیانه زدند

آری

آنقدر از خورشید دور شدند

که راه خورشید را به نسیان سپردند

و اکنون این منم

دنباله ی منزوی آن نسلی که

به اسم "ایمان" "کافر" شدند

و حال صدای مرا

در هوای سنگین خفقان

در زندان های ترس حبس میکنند

و به من آموختند

جانم را دوست بدارم

چون آنها عقیده شان را  دوست دارند

آری

من از نسل همان مردمم

آنها که قهقه را برایمان وارونه نوشتند

و ما هق هق خواندیمش

اما دزد را هر چه وارونه خواندیم

دزد باقی ماند

دزد باقی ماند و دزدید

و گرگ را...

گرگ باقی ماند و درید

و درد را...

نان هم البته همان نان باقی ماند

اما زیر سنگ های متورم بی تدبیری

من از نسل همان مردمم...

                                                                     شاعرک

 



تاریخ:سه شنبه 23 اسفند 1390-10:34 ب.ظ

نویسنده :شاعرک

بوی خون

در اوهامی کودکانه

تا یک خیال خام رفتم

تا وهم اصلاح این خراب آباد

به جادوی واژگان

به جادوی یک قلم خسته

و یک اندیشه ی ملول

طناب خستگی دور گردنم تنگ تر میشود

و پیچک انزجار

تنگ به دورم پیچیده

چنان پیچیده که دستانم را

یارای شکستن این آینه ها نیست

آینه هایی که بدون التفات

تصویر این کفتارهارا مجذور میکنند

من در این تاریکی مطلق

از امید یافتن یک کرم شبتاب هم ماندم

و بوی تعفن خون

چنان در شامه ام پیجید

که مرا تا اجساد متحرکی برد

که از هجوم خفاش ها

از بدن عریانشان خون میتراوید

من از تحمل تمام این کفتارهای کفترنما

به تنگ آمده ام

و از زمین

این تبعیدگاه منفور

این جا که هنوز بوی خون هابیل میدهد

شاید

هرگز حوا را نبخشم...

 

                                                   شاعرک



تاریخ:شنبه 13 اسفند 1390-03:23 ب.ظ

نویسنده :شاعرک

ایمان آوردم

باید

از این دیار رفت

اینجا جای ماندن نیست

من خود شنیدم

سر و صدایی که

از "نسبیت" برخاست

و شهری که در امتداد

یک علم لرزید

من دیدم

مذهبی که در کوره

سوزانده شد

من در این شهر آشوب

داری دیدم مستعد

برای عابدی که در قیاس معیوب کج ذهنان

خود را خدا خواند

من در فهم این قصه

از ادراک سنگ و گل سرخ ماندم

و در قصه ای دیگر

 در تفاوت گربه ی عابد

و عابد گربه صفت

من دیدم شاهرگ مردانگی را زدند

من شاعری دیدم که به آغاز فصل سرد ایمان آورد

 حالا میفهممش

وقتی از روزن منجمد هستی نگریستم

و دیدم باد دیگر مکبر گل سرخ

در شاخه های سرو نشد

باد لطافت گل سرخ را

به مخیله ی سرما زده ی مردی بخشید

به مذهبی خشکیده

درون یک ذهن در تاریخ جامانده

من مسلمانی دیدم

که در میان قهقه مستانه ی توپ و تفنگ

در گوش بی عدالتی زمان

در ارتداد

باید و نباید مانده است

من دستانی دیدم

که از التفات این خطوط مبهم معذورند

من در شهر پیامبران

چاهی دیدم

تشنه ی برادری

من به اندیشه ی سرمازده ی زمین ایمان آوردم

به مخیله ی بیمناک شاعری از آتیه ای بس هولناک

.

.

.

من بااشهدی که زوزه ی سوزناک باد در فضا خواند

به آغاز فصل سرد ایمان آوردم...

            

                                                                                شاعرک

 



تاریخ:سه شنبه 9 اسفند 1390-02:37 ب.ظ

نویسنده :شاعرک

الهه ی قدیس

از ادراک دامنی که

قرار است در قفس پاک بماند

ناتوان مانده ام

از مدال افتخاری که

اینگونه به دست آید بیزارم

در آسمان فرشته بودن آسان است

من

می خواهم در زمین

الهه ی قدیس بمانم....

                                              شاعرک



تاریخ:یکشنبه 7 اسفند 1390-11:27 ق.ظ

نویسنده :شاعرک

.....

بیزارم

از فلسفه ای که من را

بین جبر و اختیار معلق گذاشته

از منطقی که

از درک آب وامانده

بیزارم

از صورتی که

آینه را نمی فهمد

و نگاهی که نور را

بیزارم

از سیبی که سهم هبوط من بود

 و از این حیوانات ناطق...

که پوستین بشر "بودن" بر تن دارند

نه نشانی از انسان "شدن"

بیزارم.....

                                                                  شاعرک



تاریخ:پنجشنبه 4 اسفند 1390-03:47 ب.ظ

نویسنده :شاعرک

شاعرک

وقتی نور سفره اش می گستراند

دوباره کینه و کنایه و گلایه ها شروع می شود

و زمین دوباره خسته می شود

از این همه سنگدلی ها ی بی دلیل

این همه شکوه و شکایت از زمین

شاعری به روی تابی از زمان

درمیان قرن های پر تلاطم حیات

تاب تاب می خورد

در میان واژه های ناب

در میان درک فلسفه

در میان درک آب

آسمان دیده است

که شاعرک چه ناتوان چه خسته است

گیج و سرگردان و حیران مانده است

شاعرک منطقی نیافت

پنبه شد هر چه رشته بافت

شاعرک مانده بود در میان ارتباط سنگ و خاک

خط اتصال سختی های آهن و نرمی های خاک

شاعرک خسته است و دل شکسته است

باد تاب تاب می دهد

خستگی مزمن نگاه او به زندگی

و مغز او درد می کند

او نقاب چهره هارا دیده است

از دورویی و دو رنگی زمانه خسته است

شاعرک از میان تونل اندیشه های سرد

از میان قصر اجمال و تجمل

قصه های پر ز درد فرار کرده است

شاعرک گوشه ی خیال خود نوشت:

تو چه خسته ای

از صدای بوق و دود و آهن و غژغژ قراضه های آهنی

دیگر از کوچه ی نگاه تو عطر خاک بلند نمی شود

ونگاه تو زنگ می زند

در حصار این دژ سترگ آهنی

و آسمان چه تنگ می شود در نگاه تو

شاعرک دفتر خیال خود می بندد

از ته دلش برای تلخی زمانه می خندد

 اوج خنده اش گریه اش گرفت

گریه کرد برای آدم آهنی

آدم آهنی چه خسته است

شاعرک منطقی نیافت

تو بگو!

کجاست خط اتصال سختی ها ی آهن و نرمی های خاک؟!

                                                      شاعرک



تاریخ:چهارشنبه 3 اسفند 1390-01:48 ب.ظ

نویسنده :شاعرک

بودن یا نبودن

شکسپیر!

بودن یا نبودن مسئله نیست!

اینجا

امروز

مسئله ی چگونه بودن حل نشده

باقی مانده

که با هیچ یک از قوانین نیوتون

یا قضیه ی فیثاغورس

این مسئله را حل نتوان

اینجا که لباس چگونگی

عاریه می گیرند

اینجا که برهنه می شوند

تا تمدن را معنا کنند

که زیبایی به چشمانی حریص

فروخته می شود!

که آدم آهنی ها متکدی می شوند

تا کاسه ی گداییشان

پر شود از آش سرد محبت

که "همه" سرجایش نیست و

"هیچ" سر جایش است

این مسئله را حل نتوان

آری

امروز چگونه بودن

معادله ای صد مجهولی شده است!

                                                              شاعرک



تاریخ:سه شنبه 2 اسفند 1390-07:49 ب.ظ

نویسنده :شاعرک

چقدر بی علت

زاده شدم بی علت

زندگی می کنم بی علت

می گویم بی علت

می سرایم بی علت

شاعر شدم بی علت

بس است دیگر

چقدر بی علت!

معلولی می خواهم

بر این همه بی علتی...

                                                     شاعرک



تاریخ:سه شنبه 2 اسفند 1390-06:46 ب.ظ

نویسنده :شاعرک

روزن عروج

نمی دانم

سوراخ لایه ی اوزون

آنقدر بزرگ شده است

که روزن عروج من باشد؟!

یا نه

من به گناه پدرم

در هبوط باقی خواهم ماند!

                                                 شاعرک



تاریخ:دوشنبه 1 اسفند 1390-09:47 ب.ظ

نویسنده :شاعرک

دوگانه ی باران

در مکعب تنهایی حبس شده ایم

و اسیر بیابان های بی بارانی

دو گانه ی باران به جا می آورم

خدایا!

شبنمی باش

برای آینه های غبار اندودمان....

                                

                                           شاعرک






  • تعداد صفحات :2
  • 1  
  • 2  

ابزار وبلاگ

ابزار وبمستر